Julia
im Landschaftspark Hertzberge
Julia 1
Julia 2
Julia 3
start/stop slider

پارک-داستانهای برلین؛

تجربه ها و فکرهایی که ما را به همزیستی توام با توجه،

احترام و رعایت حال همدیگر، ترغیب می کند.

 

سلام، من یولیا هستم. 36 سالم است. نیم سالی می شود در لیشتنبرگ زندگی می کنم و چشم انداز پارک هرتس را کشف کرده ام. فکر می کنم بسیار زیبا است، چون اینجا آدم احساس می کند توی روستاست. ناگهان کلی گوسفند دور و اطراف خودت می بینی. در این مزرعه ی شهری، همه چیزو همه جا، آنقدر باز است که می شود به سادگی از وسطش عبور کرد. همه جا گل روییده و انواع سبزیجاتی که حتی می شود بخوری شان. با این حال، حصارکشی هم نشده. می شود از کنار آن عبور کرد یا همه چیز را چید و کند. اما مردم این کار را نمی کنند، در عوض مدام به این نکته اشاره می کنند که فقط همیاران پارک باید این کار را انجام دهند. ظاهراً این تاکیدها موثر واقع می شود.

یک نیمکت خوشگلی آنجا هست. یک نیمکت موزاییکی که بگی نگی آدم را یاد گائودی می اندازد. یاد پارکی در بارسلونا. من با یکی از دوست دخترهایم در بارسلونا در تعطیلات بودیم، همانجا به باغ گائودی رفتیم، باغی که همه جایش را موزاییک-فرش کرده بودند. این دوستم را بسیار به ندرت می بینم چون مدت زیادی است در استرالیا زندگی می کند. اولین بار که به پارک هرتسبرگه آمدم، آنجا را به یاد من آورد. یاد خاطره خوبی از او و این مکان در بارسلونا افتادم. آنجا حکم یک آهنربای بزرگ برای بچه ها دارد، چونکه کودکان دوست دارند به موزاییک ها نگاه کنند، همه چیز را لمس کنند و روی آنها بنشینند. من که از تماشای آن کلی لذت می برم.

 

Isi
im Landschaftspark Hertzberge
schafe 1
schafe 2
schafe 3
start/stop slider

پارک-داستانهای برلین؛

تجربه ها و فکرهایی که ما را به همزیستی توام با توجه،

احترام و رعایت حال همدیگر، ترغیب می کند.

 

نام من ایسی است، 42 ساله هستم و تقریباً 16 سال است که در نزدیکی چشم انداز همین پارک زندگی می کنم. از مدتها قبل زاییدن چند گوسفند را همینجا دیدم. حدود 50 گوسفند اینجا سر می کنند. به خصوص زاییدن دو بره را به خاطر می آورم. عید پاک بود، اما سالش را به خاطر نمی آورم. پیش از ظهری، ساعت نه یا نه و نیم، اولین بره زایید و پنج دقیقه بعد دومی. اینجا نشسته ام چون منتظرم یکی از کارمندهایی هستم که رسماً هم اینجا کار می کند. به او گفتم دو بره زایید.

بعد با هم وارد می شویم. او آنها را جمع و جور کرد و با مادر در جعبه ای گذاشت. گوسفندها را با بره هایی آوردند که قبلاً یک به یک به دنیا آمده بودند. دیدن اینهمه زندگی های جدید در دنیا چه هیجان انگیز است.

 

Danny und Isi
im Landschaftspark Hertzberge
DannyundIsi

پارک-داستانهای برلین؛

تجربه ها و فکرهایی که ما را به همزیستی توام با توجه،

احترام و رعایت حال همدیگر، ترغیب می کند.

 

نام من دنی است و 42 ساله ام. این جیغجیغوی واقع در پس زمینه، لوپو است. 10 ماه اش است. و اینجا ایسی است، او هم 42 سالش است.  

لوپو توله سگ کوچکی که بود، ناگهان از کنارم فریاد کشیدم: "اِه دنی." داشتم به خودم می پیچیدم، اما آنجا کسی نبود جز ایسی بامرام. گفت "سلام" ولی آن زمان وقت چندانی نداشت و سرش حسابی شلوغ بود . دو هفته پیش. در 21 ژوئن پنجشنبه، در طولانی ترین روز سال، فقط خیال داشتم بعد از پایان شیفت شب قدمی بزنم. از یک نیمکت رد شدم و سگ توپ خود را با پوزه می آورد و تقریباً رفته بودیم بیرون. دوباره شنیدم کسی اسمم رامی گوید. ایسی روی نیمکت نشسته بود و می خواست خورشیدگرفتگی را تماشا کند. بعد کلی با هم در مورد دوران قدیم صحبت کردیم.

آخرین بار بیست سال پیش یکدیگر را دیدیم. هر دو با هم در یک هایم کودکان در والدزیورسدورف واقع در براندنبورگ زندگی می کردیم. بعد از بیست سال برای اولین بار دوباره توی یک مسیر به هم برخورده بودیم. مجبور نبودم زمان زیادی فکر کنم که آیا این واقعاً خودش است یا نیست. فوراً فهمیدم. گویی دو هفته پیش در آن هایم از هم خداحافظی کرده بودیم. این قضیه احتمالاً خاص است. و احتمالاً در مورد همه افراد نیز صدق نمی کند. نکته ی جالبی است که بدانی با یکی بزرگ شده ای. و بعد از بیست سال خیلی راحت طرف سر راه تان قرار می گیرد. بامزه است. امیدوارم این تماس همچنان دوام داشته باشد و رابطه ی دوستی این بین سر بگیرد. می توانم بگویم که این پارک در پیوند با سگ، منجر به این شد که همین روز، در همین زمان، از کنار همین نیمکتی عبور کنم که ایسی رویش نشسته بود و داشت خورشید گرفتگی را تماشا می کرد.