Eva
im Kienhorstpark
eva1
Eva 2
start/stop slider

پارک-داستانهای برلین؛

تجربه ها و فکرهایی که ما را به همزیستی توام با توجه،

احترام و رعایت حال همدیگر، ترغیب می کند.

 

ساملیک، من اوا هستم و یک اتفاق خیلی خوبی در پارک مورد علاقه ام که در حال حاضر در آن هستم، برایم رخ داده.

همین طور بی حوصله توی علفزار نشسته بودم. چرت می زدم و یک نمه خوابم برده بود و خواب می دیدم. گاهی آدمهای اطرافم را تماشا می کردم. همه چیز خیلی بی هیجان و خسته کننده بود. ناگهان گروهی وارد پارک شدند. همه بسیار شیک، لباس مجلسی و کت و شلوار پوشیده بودند. بادکنک های بزرگ شکل قلب با خود داشتند. با خودم فکر کردم: "خب، باید دید اینجا چه اتفاقی می افتد." چند دقیقه بعد، یک پسر هیجان زده با دوست دخترش از طرف دیگر پارک دویدند سمت هم. با خودم فکر کردم: "نه، در حضور این همه افرادهمچین کاری نخواهد کرد... محال است". احساس می کردم دارم صحنه ای را تماشا می کنم. دوباره جوان با دختر روی نیمکت نشست و مدت ها صحبت کردند. سپس میان جمع کثیری از مردم رفت و مقابل همه زانو زد. به دختر پیشنهاد ازدواج داد. همه تشویق می کردند، بنابراین من احتمال می دادم که طرف "بله" را گفت. چند قطره اشک توی چشمانم حلقه زد، چون فکر می کردم کاری بسیار زیبا است و در عین حال پیشنهاد ازدواج در حضور آن همه آدم روی من تأثیر زیادی گذاشت. آدم واقعاً آن طور جایی نمی تواند "نه" بگوید. البته نمی دانم تا حالا چند پیشنهاد ازدواج این جوری رد شده است. دوست داشتم این را می دانستم.

 

Flori
im Kienhorstpark
Flori

پارک-داستانهای برلین؛

تجربه ها و فکرهایی که ما را به همزیستی توام با توجه،

احترام و رعایت حال همدیگر، ترغیب می کند.

 

من فلوری هستم، 18 ساله ام و مشغول تحصیل. ما اینجا در پارک کینهورست هستیم. من در حال حاضر در حال حرکتم چون با سگم "گاسی" دارم قدم می زنم تا سگم بتواند کمی توی این اطراف بدود و لذت ببرد.

یکی از اتفاقات ناخوشایندی که قبلاً در این پارک برای من اتفاق افتاده، این بود که با چند نفر دیگر، برای نوشیدن آمده بودیم بیرون. همه آنها دوست من نبودند، اما ما اینجا همدیگر را ملاقات می کردیم و مشروب می خوردیم. بعد دیدیم از هر طرف همه به ما چپ چپ نگاه می کنند و در یک آن ه پلیس آمد و سعی کرد ا را متفرق کند.

اما چیزهای زیبای زیادی نیز در این پارک وجود دارد. خیلی هم سرگرم کننده است. گاهی بیرون می زنی. هر کس داستان خودش را می گوید و از چیزی مایه ی دردسرش است و موی دماغش. از طرف دیگر، وقتی دیگران از سر و صدایی که ممکن است ایجاد کنید، احساس ناراحتی می کنند، می فهمید که مردم به شما چپ چپ نگاه می کنند و اگر چنانچه آرامتر نشوید، پلیس گیر می دهد بهتان.

من همیشه از ساعتهایی که در پارک با دوستانم می گذرانم، چیزهای زیادی یاد گرفته ام. اینکه نباید موسیقی را خیلی زیاد کنید یا باید به این نکته توجه کنید که آیا دیگران از رفتارهای شما ناراحت می شوند یا خیر.

دلم می خواهد افراد بیشتری اینطوری فکر کنند و مکانها یا نیمکتهای مخصوصی پرت و دنج باشد، تا وجودمان مزاحمتی برای دیگران ایجاد نکند.

 

Lotta
im Kienhorstpark
Lotta

پارک-داستانهای برلین؛

تجربه ها و فکرهایی که ما را به همزیستی توام با توجه،

احترام و رعایت حال همدیگر، ترغیب می کند.

 

سلام، اسم من لوتا است و در واقع داستانی دارم که همیشه مرا با این پارک پیوند می دهد. 25 ساله هستم و سال گذشته اینجا یک قرار قدم زدن داشتیم. و این مصادف بود با زمانی که کسی نمی توانست جز پیاده روی، کار گروهی دیگری انجام بدهد. به خصوص در دوستیابی های آنلاین، هدف ما ملاقات، پیاده روی و گپ زدن، و سرآخر آشنایی با یکدیگر بود .

اینجا در همین پارک با یک مرد خوب و جوان آشنا شدم  که واقعاً مرد بامزه ای بود. در عالم طنز و شوخ طبعی مطلقاً هم را درک می کردیم و با هم مچ بودیم. او یک جور گردش آشنایی با پارک برای من ترتیب داد و هر جایی که می رسیدیم برای توصیفش یک چیزی از ذهن خودش می ساخت. حتی پارک را ابداً نمی شناخت. پارک فقط یک جایی در میانه ی ما بود و به همین دلیل ما قرار ملاقاتها را اینجا برنامه ریزی می کردیم. مرد برای هر نیمکت و برای هر درخت یک چیزی دیوانه واری از خودش اختراع کرده بود. موقع تعریفهایش، از زور خنده به خودم می پیچیدم. مثلا در توصیف یک نیمکت گفت ملکه قبلاً روی آن می نشسته و یک خوراک یچ پیچی هم رویش خورده. اما خیلی از مردم قضیه را نمی دانند چون اجازه انتشارش را به کسی ندادند. یا اینجا درختی 400 ساله است که کلی سنجاب های رنگارنگ در آن زندگی می کرده اند. نمی توانستم جلوی غش غش خندیدنم را بگیرم چون آدم بسیار آدم تودل برویی بود. نمی دانم آیا توی یک روز در سال پیش اینهمه از ته دل خندیده ام یا نه.  

به همین دلیل من همیشه این پارک را یک جورهایی با آن ماجرا ارتباط می دهم و آن را در خاطره ام به خوبی نگه داشته ام. متأسفانه، تماس ما در مقطعی از بین رفت و دیگر با هم در رابطه نیستیم. از آن برخوردها چیزی دستم را نگرفت، جز یک دیدار باحال قشنگ، و تنها همین یک روز زیبا در پارک یک عالمه می ارزد برایم.